X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خداوندا اگر ...

جمعه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 12:25 ب.ظ

پریشانم خداوندا...

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم ؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی ...


خداوندا ...

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی ،

لباس فقر هم پوشی ،

غرورت را برای تکة نانی ،

به زیر پای نامردان بیندازی ،

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته ،

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی ...!

نمی گویی؟ 


خداوندا ...

اگر در روز گرماخیزِ تابستان ،

تنت بر سایة دیوار بگشایی ،

لبت بر جامِ قیراندود بگذاری ،

و قدری آن طرف تر هم

عمارتهای سنگِ مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد ،

زمین و آسمان را کفر می گویی ...

نمی گویی؟ 


خداوندا

اگر روزی بشر گردی ،

زحال بندگانت با خبر گردی...

پشیمان می شوی از قصة خلقت، از این بودن از این بدعت...

خداوندا تو مسئولی ،

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است ...

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است... 

 


 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo